آتش

میشینی پاها رو لم میدیو نگاه میکنی روباتی که ساختی چقدر بد کار میکنه. چقدر بد رفتار میکنه. چقد بی ادبه. دهنشو وا میکنه و هرچی دلش میخواد میگه. حتی میزنه بقیه ی روباتاتو سرویس میکنه. بقیه روباتایی که ازارشون به مورچه هم نمیرسه. همونایی که وقتی میخوای بخوابی، یه بوست میکنن و بعدش میرن خودشونو میزنن به شارژ. حالا میشینی و میبینی یکیشون وحشی شده. جری شده. نه ازت میترسه نه بهت امید داره. مجازاتش چیه ؟ یا خودت با چکش بیفتی به جونش و باتریشو از توی شیکمش دربیاری. یا ببخشی شو اجازه بدی به وحشی گریش ادامه بده. یا اینکه هی خرابش کنی هی سالمش کنی هی عذابش بدی یه گوشه بشینی لذت ببری از شکنجه ش. از اینکه چقدر بد داره دست و پا میزنه. هی با سر خودشو میکوبه توی دیوار. هی کلشو تکون میده و سیماش اتصالی پیدا میکنه. ولی باز میشینی دوباره با صبر و حوصله درستش میکنی. میخوای روباتت مزه عذابو بفهمه. بفهمه چقد بده. چقد زشته اذیت کردن بقیه روباتا. باشه فهمید. ولی یادت باشه راه اول منطقی تر بود. باتریشو از شیکمش درمی اوردی اکی بود. ولی الان میخوای کیف کنی از عذابش. اونم از عذاب چی ؟ روباتی که خودت طراحیش کردیو خودتم باگای سیستمشو میدونستی. نمیدونستی؟ :)


منبع این نوشته : منبع
میکنه ,میخوای ,بقیه ,میشینی ,چقدر

ای عشق، ای مظلوم

«میگم بریم کافه سپیدگاه، همونجا که بوی گند دودش نمیذاره نفس بکشیم و هی باید سرفه کنیم و با سرفه به هم دیگه نگاه کنیم و بخندیم. میاد و در کافه رو که باز میکنم زنگوله ی بالای سرم جیلیق جولوقی میکنه و مثل سونا بخار از کافه دود میزنه بیرون. پاییزه. با دستم کمرشو فشار میدم و درو براش باز میکنم. سریع داخل میشیم و شال گردنشو از روی سرش در میاره و توی دستاش ها میکنه و مثل موش توی خودش جمع میشه. گارسون میاد بالای سرمون. من هات چاکلتمو با دنیا عوض نمیکنم ولی اون هر روز یه چیز جدیدی میخواد. عادت داره چیزای زیاد سفارش میده و به هر کدوم یه توکی میزنه و میره. عادت دارم هزینه هاشو حساب کنم و زورکی ته مونده های سفارشاتشو بخورم که اسراف نشه، که نسوزم پولمو حروم کردم. این بار میگه پیتزا میخوام با پاستا. کافه واسه پیتزا خوردن نیس. واسه اینه که یه چیز گرم بخوری و اروم بشی و تا صبح هی بهش نگاه کنی. هی نگاش کنی و با هات چاکلت خستگیتو در کنی. هی وجودت از عشقش گُر بگیره. بهش میگم باید کل غذاتو بخوری و گرنه آخرش دستتو میگیرمو تا شب کل خیابونا رو قدم میزنیم. خجالت میکشه و با لبخند میگه باشه. تا حالا دستشو نگرفتم ولی تا حالا صدبار تصورش کردم. نصف پیتزاش میمونه. دلشو گرفته. درد میکنه. میگه دیگه جا نداره. میگم خوشا به حال من. تلفنش زنگ میخوره. گوشیو میچسبونه به گوشش. دستش کنار بشقابشه. دستم اروم اروم میاد جلو. با ذوق و شوق داره با مامانش حرف میزنه. دستمو میذارم روی دستش. هربار تصور کرده بودم که دستاش سرده ولی این بار میفهمم دستاش یخه. دستشو میخواد بکشه ولی مچشو میگیره. دستاش توی دستام جون میده و اروم لبخند میزنه و به حرف زدن پشت گوشی ش ادامه میده. اروم لبخند میزنم و اروم عاشقش میشم»

 

عشق چیه؟ توی پستای بعدیم بهش میپردازم :)


منبع این نوشته : منبع
اروم ,کافه ,میزنه ,دستاش ,لبخند ,میاد ,اروم لبخند

از گربه تا گی

به جرات میتونم بگم شاید چالش برانگیزترین متنای عمرمو دارم مینویسم ولی با جرات بیشتری میتونم بگم راجع بهش خوب میدونم و این قوت قلبیه برام

چند روزیه که از ماجرای "گربه" ی هانیه توسلی و حرف و حدیثا میگذره. توی این قضیه باز ماها موضع های خاص خودمونو گرفتیم و بحث فرهنگ و دین و غرب و شرق کردیم و اعتقاداتمونو کوبیدیم توی سرهم. یه عده روانشناسم اون وسط وایسادنو گفتن ببینید چقد ماها بدیم. چقد مشکل داریم. یه عده جامعه شناسم حد وسطو گرفتن. همیشه همه بحثای این عالم همینجوریه و این حرفا رو جدی نگیرین.

اما بیاین بدون هیچ قضاوتی به موضوع گربه ی هانیه توسلی نگاه کنیم. اصولا چی میشه که یه انسان انقدر شیفته ی یه گربه میشه که وقتی میمیره تا این حد غصه میخوره. چرا اصن این سوال. یه سوال کلی تر. اصولا پدر و مادر چرا انقد برای ما جایگاه پیدا میکنن که موقع مرگشون احساس میکنیم دگ از درون تهی شدیم.

جواب همه این سوالا اینه که ما به موجودات و اجسام دور و ورمون معنا می بخشیم. یعنی ما میگیم خوک حیوان دوست داشتنی ای نیست و گربه هست. اگه قبلش برعکس نگاه کنیم بعدا هم خوکو دوست داشتنی میبینیم و از گربه متنفر میشیم. پدر مادر هم همینن. این ماییم که علاقه و دوست داشتنمونو تعیین میکنیم که برای چه موجودی صرف شه.

بی تعارف میگم. هیچ عشقی و هیچ معشوقی توی این عالم نیست. هیچکی انقد گل نیست که براش بمیری. این ماییم که میگیم این گله و اون خله. قطعا منظورم از این که میگم این "ماییم" فقط خواسته ی ما نیست. محیط ما هم جزو "ما" حساب میشه و اونم برای ما خوبو بدو تعیین میکنه. توی چنین شرایطی یه سری دستورات و قوانین اومدن که برای ما مشخص میکنن به چه چیزایی علاقه مند بشیم به چه چیزایی نشیم. این دستورات میتونه به دین تعبیر بشه، میتونه تعبیر به فرهنگ بشه، جامعه  باشه و صدتا چیز دگ که برای ما قانون تعیین میکنه.

اما یه چیزی هست که باید خوب بهش فک کنیم. ما بی نهایت آپشن داریم. این دستورات هستن که میگن از بین این بی نهایت، این ها رو انتخاب کن. 

اینا رو گفتم که به اینجا برسم که تو میتونی جزو آپشنات عشق به پیرمرد همسایه ی بالایی هم بذاری و میتونی با اون مراوده داشته باشی. خیلی هم که بهش فکر کنی کم کم حس میکنی بدون اون پیرمرد زندگیت پوچه. کم کم عاشقش میشی. چون جزو آپشنات اومده.

میتونی حاضر باشی برای نجات یه گربه بمیری. (توجه کنید که شاید برای یه عده تون مسخره به نظر بیاد این حرفا. بگید مگه میشه یکی برای یه گربه بمیره. درجواب بهتون میگم دستورات زندگیتونو بذارید کنار میبینید میشه. )

داستان گی ها هم همینه. اصولا براساس دستورات نباید مرد از مرد خوشش بیاد یا زن از زن. اما وقتی این آپشنو باز بذاری وقتی تصمیم بگیری که خوشت بیاد خب به راحتی خوشت میاد. به راحتی معاشقه میکنی. به راحتی کاریو میکنی که برای اونایی که طبق دستورات عمل میکنن مسخره به نظر میاد.

این مشکل از خلق گی ها نیست. گی ها هم مثل ادم های عادی هستن. فقط یه آپشنو برای خودشون باز گذاشتن که بقیه براساس دستوراتشون نمیذارن.

اینا رو نگفتم که گی ها رو تایید کنم. چون من هم توی زندگیم دستوراتی وجود داره و گی ها رو رد میکنه اما با این حال باید اینو فهمید که انسان میتونه همه چیز بشه. همه چیز. هر چیزی که فکرشو بکنید. میتونه با الاغ ازدواج کنه و با سگ معاشقه. میتونه همه چیز بشه.

توی این هرج و مرج و اختیار، خوبه که ادم خودشو یه کم محدود کنه. یه کم دستورات چاشنی زندگیش کنه.


منبع این نوشته : منبع
گربه ,دستورات ,میشه ,میتونه ,میتونی ,میکنی ,تعیین میکنه ,دوست داشتنی ,هانیه توسلی

بیچاره گ ِی

سال اول دبیرستان که بودم مثلث دوستانه ای با دو تا از رفیقام تشکیل دادم و به نوعی شدیم رفیق جینک هم. خوبی این مثلث این بود که هممون درس خون بودیمو کسی نبود بابت درسش به ما فخر بفروشه اما بدیش این بود که من شده بودم دلقک این مثلث :)) یعنی همیشه رفتارامو جوری می چیدم که حمید و محمد رو بخندونم. از عمد. مرض داشتم ؟! نه اونچنان ولی دلم می خواست. حال میداد. گذشت و گذشت تا اینکه دلقک بازی من باعث شد تحقیرم بکنن. فک نمیکردم جدی بشه ولی جدی شد. هر روز نیش و کنایه ی بیشتر و هر روز عدم جدی گرفتن من. حرف که میزدم خیلی محلم نمی دادن. «بخدا» یادم نمیاد سرچی بود ولی یه روز با جفتشون قهر کردم. 1 سالی قهر بودیم. حمید مذهبی نبود اما دوسش داشتم. محمد مذهبی بود و دوسشم نداشتم ! منم که نیمچه مذهبی بودم!

بچه ها تصمیم گرفتن منو محمدو حمیدو اشتی بدن و به زور دادن. نکته ش اینجا بود که محمد زورکی اشتی کرد اما حمید واقعا دوست داشت اشتی کنه. نکته جالب ترشم اینکه واقعا محمد اونطوری که تصور می کنید نیس! بسیار پسر گلی ه و اصلا خشکه مذهب هم نیس :)) اما زورکی اکی شد.

بعد یکی دو هفته یه شب که داشتم برمیگشتم خونه، دیدم یه شماره ناشناس بهم اسمس زد. معرفی نکرد خودشو. میخواست سرکارم بذاره ولی شستم خبردار شد حمیده. خیلی هیجان انگیز بود. چرا ؟ چون اون پا پیش گذاشته بود. درسته اشتی بودیم ولی هنوز سر و سنگین بودیم اما اون شب شروع کردیم به حرف زدن.

شب خاطره انگیزی شد. تا ساعت 2 اسمس بازی کردیم. چی می گفتیم؟ چرت و پرت. شوخی. خنده. عذرخواهی. فرداش توی مدرسه بیشتر باهاش گرم گرفتم و کم کم یخمون آب شد. کم کم هر روز به هم اسمس می زدیم. کم کم به هم علاقه مند شدیم. (ذهن خرابتان را تعمیر کنید!) 

دوسش داشتم. بسیار زیاد. بسیار بسیار زیاد. حمید می گفتم و صد تا حمید از کنارش در می آمد. با هم قرار گذاشته بودیم خوب درس بخوانیم و باهم جای خوبی قبول شویم. یادم می آید اردوی مشهد در مینی بوس به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم، دیدم روی شانه اش خوابیده ام. (ذهن خرابتان را تعمیر کنید!) دوستش داشتم. دوسش داشتم. مانند برادر هم نبودیم. نمیدونم چی بودیم ولی بسیار بهش وابسته شده بودم. حمید. 

مسخره س ؟! مسخره س ولی شده بودم!

چندشه؟! چندشه ولی شده بودم!

عاشق؟! شده بودم!

افکار منفی ؟! به هیچ وجه!! یک ذره هم قصد بدی نداشتم.

فهمیدم که اسم خواهرهایش هم نام خواهر و مادر من است و روز به روز به این تفاهمات الکی مان افزوده شد. مثلا جفتمان عاشق دخترهای فامیلمان شده بودیم. مثلا جفتمان هم دیگه رو دوست داشتیم.

سال پیش دانشگاهی یکی دگ از بچه هامون شروع کرد به رفاقت با حمید. آه حمید. حس میکردم حمید از دستم داره میره. مسخره س؟ میدونم. هی از پسره بیشتر متنفر میشدم. آخرشم یه روز با حمید سر همین پسره دعوا کردم و سر غیرت و وابستگی چرت و عشق چرت تر، حمید تمام شد. 

توی دانشگاه چندین بار باهم بیرون رفتیم.

امروز داشتم عکسای پروفایلشو نگاه میکردمو یادش کردم. 

بزرگ شده حسابی.

 

راجع به این موضوع و سوالات و ابهاماتش باید چندتا مطلب دگ بذارم. فعلا به همین قصه بسنده میکنم تا بعدا بگم عنوان پستم یعنی چی.


منبع این نوشته : منبع
حمید ,داشتم ,بودیم ,اشتی ,محمد ,مسخره ,دوسش داشتم ,مثلا جفتمان ,تعمیر کنید ,بسیار زیاد

فراموشی

 

آن وقت ها در کَت ام نمی رفت. باورم نمی شد بشود. ولی به طرز فجیعانه ای شد. باورم نمی شد بمانم. ولی به طرز فجیعانه ای ماندم. دنیا همین است. از هر که بخواهی که روزگار بدون مادرش را تصور کند، حالش بد می شود. اما مادر از دست داده های زیادی حالشان خوب است.


منبع این نوشته : منبع

پشیمانی فرّار

به این فکر میکردم چرا وقتی از یه کاری پشیمون میشیم بعد یه مدت بازم انجامش میدیم. خیلی از مسایل توی زندگی هستن که ما لیبل "اشتباه" روشون میذاریم و وقتی سمتشون میریم بعدها با ناراحتی ازشون یاد می کنیم. بزرگترین اشتباهای آدما رو اگه نگاه بکنی اکثرش پای یکی وسط بوده. یعنی شاید یه آدمی هر روز دست توی دماغش بکنه و ککش هم نگزه ولی وقتی حواسش نیس و جلوی رئیسش دست توی دماغش میکنه و رئیسش یه اخمی بهش میکنه این حرکتش میشه یکی از همون اشتباهای جبران ناپذیر! شاید تا مدتها به این کارش فک کنه. در حالیکه اگه معتقد بود واقعا کارش زشته از همون ابتدا باید پشیمون می بود.

حضور آدما در اشتباهات زندگیمون باعث شدیدتر شدن پشیمونی حاصله از اون اشتباه میشه و عملاً زندگی رو برای آدم سخت میکنه. این آدمها هم حتما باید آشنا باشن. چون اگه غریبه باشن تاثیر بسزایی در آبروی انسان ندارن و عملاً دیدن یا ندیدنشون فرقی نداره. اینطوری میشه که وقتی از "امیلیا کلارک" شخصیت "دنریس" در سریال "گیم آف ترونز" میپرسن نظر خانوادت درباره صحنه های غیراخلاقی سریال چیه میگه من تا اونجایی که ممکنه سریالو با خانوادم نمی بینم! خجالت میکشم! در واقع کسی که چنین نقشی رو در سریالی با میلیونها مخاطب در سرتاسر جهان بازی کرده و صحنه های غیراخلاقی ای در طول سریال براش رقم خورده اصلا براش مهم نیس آدمای دنیا نظرشون چیه! از خانوادش ولی خجالت میکشه! (من امیلیا کلارک رو قضاوت نمیکنم. جملشو نقل قول میکنم)

از نوجوونا راجع به مسایل عشق و عاشقیشون اگه سوال بپرسی که از کدومش بیشتر پشیمونی شاید اشاره کنن به اون رابطه ای که پدر یا مادرشون یهویی فهمیدن و از دستش دلخور شدن. از همون نوجوون اگه بپرسی چندتا رابطه داشتی شاید بگه خیلی ولی فقط اون رابطه ای که آشناهاش فهمیدن و آشناهاش رو تحت الشعاع قرار داده رو به عنوان یک "ریگرت" (پیشمانی = regret) برات مثال بزنه.

اشتباهایی که آدمای آشنا اونا رو میفهمن باعث میشه آدم سعی کنه دگ سمتشون نره یا حساب شده تر سمتشون بره. یه عده هستن که بعد از اینکه آبروشون به خطر میفته کامل اون کارو کنار میذارن. یه عده دگ هنوز هم از کارشون پشیمونن اما نمیتونن از اون کار دل بکنن. برای همین سعی میکنن با هزار تا مخفی کاری به حیات پراشتباه خودشون ادامه بدن. عده اول مصداق عقلایی هستن که از یه جا دوبار گزیده نمیشن اما عده دوم ریسک پذیرن. یه عده سومی هم هستن که شروع میکنن نظرشونو درباره اشتباه عوض میکنن و میگن اصلا ما کارمون درست بوده و بقیه اشتباه فکر میکنن. این عده هم بدبخت دوعالم خواهند شد ! (این خط این نشون)

اما فاکتور "انسان های آشنا" رو از اشتباهات حذف کنی ذات واقعی آدما نمایان میشه. یعنی معلوم میشه وقتی یه ادم طرفدار محیط زیسته،همیشه طرفداره یا اگه آدمای آشنا از دور و برش برن آشغال میریزه کف خیابون.

فضای مجازی از این حیث که میتونه فاکتور "انسان های آشنا" رو حذف کنه برای شناخت فرهنگ و جامعه ما کاملا مفیده. هرکسی با اسم تقلبی میاد توشو فحش میده و میره. صداقتی که فضای مجازی داره فضای حقیقی نداره. آدما از ترس بقیه خودشونو رو نمیکنن ولی فضای مجازی نمایانگر جامعه امروز بشره. 

راه دور نریم مثلا خود من. من اسممو توی هیچ جای سایت نزدم. چرا؟ چون نمیخوام توسط آدمای آشنای زندگیم قضاوت اشتباه بشم. چرا قضاوت اشتباه بشم؟ چون من در اینجا با زمانی که بیرون از اینجام فرق دارم. چجوری ام؟ مثلا نمیگم گیم آف ترونز میبینم :))) اما من میبینم. چه بقیه بفهمن چه نفهمن

این همه حرف زدم برای چی ؟

میخوام بگم اگه یه کاری اشتباهه از نظر آدم باید همیشه و همه جا اشتباه باشه. اگه یه کاری هم درسته باید همیشه و همه جا درست باشه. اگه کار اشتباهی هم میکنی که دوس نداری بقیه بفهمن انجامش نده! اگه هم نمیتونی انجامش ندی، نظر بقیه برات مهم نباشه. بعد از هربار انجام دادنش عذاب وجدان بگیر. صبر نکن تا پدر و مادرت ببیننو تذکر بدنو بعد تازه یاد پشیمونی و عذاب وجدان بیفتی. 


منبع این نوشته : منبع
اشتباه ,میشه ,آشنا ,بقیه ,میکنن ,کاری ,فضای مجازی ,باید همیشه ,عذاب وجدان ,بقیه بفهمن ,قضاوت اشتباه

دور دنیا در ده خط

سلام

تند تند براتون بگم که تازگیا فهمیدم:

*) آدما همونجوری باهات رفتار میکنن که انتظار داری باهات رفتار کنن

*) دم خدا گرم که یه دانشجوی دکتری به این شاخی رو بغل دست من گذاشته

*) همیشه عشق اولویت اول زندگی ه. ببین کی گفتم

*) بجای آنکه چندین بار عاشق بشوید، آن یک نفر را چندین بار عاشقانه بپرستید

*) خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

*) دوس ندارم فیلمی بهتون معرفی کنم که اگه صحنه های ناجورشو دیدین گناهش بیفته گردن من ولی فیلمی که نمره ش 8.2 ه و محصول 1998 ه یکی از قشنگای روزگاره. از دستش ندین ببینیدش :))

*) اگه خواستین خدا رو بشناسین توی فیلم و کتاب دنبالش نگردین. جهانی که کارگردان و نویسنده خلق میکنه جهان ذهن یک مخلوقه. نه جهان خالق. توی جهان ذهن یک مخلوق ممکنه که یه نفر همه رو بکشه و با خوبی و خوشی از دنیا بره ولی توی جهان خالق، عدالت وجود داره. طعم تلخ عذاب وجدان هست. قاتل به دست خانواده مقتول کشته میشه و اِت سترا

*) گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

*) آدمای منفی به پیچ و خم جاده فک میکنن و آدمای مثبت به زیباییای طول جاده، آخرش ممکنه هر دوشون به مقصد برسن ولی خب یکی با حسرت و اون یکی با لذت!

*) آدما رو به اندازه لیاقتشان دوست بدار و به اندازه ظرفیتشون ابراز کن... الهی قمشه ای

*) ماییم که از باده ی بی جام خوشیم... مولوی

 

 


منبع این نوشته : منبع
جهان ,خواست ,باهات رفتار

نگاهی مجدد بر پدیده خلقت دوست از منظر اقلیت ها !

به نام خدا

دلیل اینکه انقد میخوام راجع به دوست حرف بزنم اینه که واقعاً دوستای آدما جایگاه ویژه ای دارن ! یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر موجوداتی هستن که بالاجبار باهاشون ارتباط برقرار میکنی و البته در بیشتر مواقع راضی ای از این رابطه اما دوستو با دستای خودت انتخاب میکنی ! و بهش چنان جایگاهی میدی که میتونه گند بزنه به زندگیت و بره !

دوستا رو میشه چندجور دسته بندی کرد ولی اصلاً دسته بندیا مهم نیستن ! مهم اینه که تو حالت باهاشون خوش باشه. وقتی سن ت کمه با بچه هایی رفیق میشی که مثلاً به نوعی مودب ترن ! مثلاً توی مهدکودک و دبستان با بچه هایی رفیق میشی که وقتی دارن خوراکیشونو میخورن یه تعارف به تو هم میزنن! بعد اردو که میرین برای شمام خوراکی میارن !

توی دبیرستان دوستیای من به این سبک بودن که هرچی طرف بیشتر فحش میداد و بیشتر راجع به مسائل غیراخلاقی صحبت میکرد بیشتر جذب میشدم ! شاید عجیب به نظر بیاد ولی برای یه پسری که هیچی از هیچی نمیدونه اینجور رفقا نقش یه فانوس رو داشتن !

توی کارشناسی هم افرادیو انتخاب کردم که بیشتر شوخ طبع بودن ! بیشتر حالم باهاشون خوش بود و بیشتر حس میکردم مرام میذارنو مچ میشیم و میخندیم !

ولی الان توی ارشد از آدمایی خوشم میاد که دهنشون بوی قرمه سبزی نمیده ! 4 تا کتاب خوندن و چندتا فیلم دادن ! توی یه سری زمینه ها تئوریسین ن مثلاً ! میشه باهاشون مشورت کرد و مشورت گرفت !

نکته جالب اینجاس که من از بین همه ی شعبه هایی که توی هر دوره از زندگیم زدم (شما به جای شعبه بگو دوست) شاید اندک ن آدمایی که الان میپسندمشون ! یعنی به مذاق الانم خوش میاد.

حالا سوال اینه باید با بقیه چیکار کرد ؟

شاید عجیب به نظر بیاد این حرفم ولی این بقیه رو باید اروم اروم خنثی شون کرد !

دقیقتر بخوام بگم واقعاً شاید کارایی یه دوست در آینده تنها همین باشه که بگی "ای وای منصور چقد بزرگ شدی ! ای وای چه پیر شدی ! کجا بودی این همه مدت ! یادته اکبرو یه بار با کوکب دیدیم توی پارک ! بعد رفتیم یه سیگارت انداختیم زیر کوکب ! وقتی سیگارت ترکید،  عمه اخترو اوردیم جلوی چشای کوکب " بعدم قاه قاه بخندین و حسرت بخورین چه سالای خوبی بود !

واقعا کارایی یه سری از ادما در همین حد ه ! یعنی نمیشه بیشتر از این باهاشون باشی و ازشون نفع معنوی ببری! البته ماها قطعاً وقتی اینجور رفقا رو میبینیم حسرت میخوریم که چرا این همه مدت باهم نبودیم ! ولی مطمئن باشید نبودنمون با اونا بهتر از بودنمون بوده !

دوستایی رو که حس میکنین نتونستن آپدیت کنن خودشونو با سن تون، با سلیقه تون ، آروم آروم کنار بذارید !

و سعی کنید ازشون خاطره بسازید و نگهشون دارید واسه بعداً

چون مطمئن باشییییییییید بیشتر اون دوستایی که اوج کمکشون، خوراکی دادنشون بود و اوج حرکتشون، فحش دادنشون بود و اوج صمیمیتشون، جوک گفتنشون بود وقتی مواجه میشن با خواسته های جدید شما باعث پیشرفتتون نمیشن !

باعث میشن با همون خواسته ها و توقعات و همون شخصیت قبلی تون، درجا بزنید و این با اصل زندگی در تناقض ه


منبع این نوشته : منبع
باهاشون ,شاید ,دوست ,کوکب ,مثلاً ,هایی ,اینجور رفقا ,شاید عجیب ,رفیق میشی ,هایی رفیق

رفیق بی شعور

به نام خدا

امروز ساعت 12 پاشدم اومدم ازمایشگاه بشینم کارامو انجام بدم. دیدم بغل دستیم کنارم نشسته و خودشو چیز می کنه ! این بغل دستیم رفیقم  بوده ولی یه چند وقتیه خودشو چیز میکنه ! دلیلشم هر چیزی که هست اصلا برام مهم نیست ! چون یه موقع هست تو با یه سری ادما رفاقت داری بعد نظراتشون برات مهم میشن. یه موقعم هست با یه سری رفاقت نداری ولی اونا متوقع میشن یه کاریو براشون بکنی !

البته من دلیل ناراحتیشو میدونم و از نظر من خیلی خنده دار و چرته ! دلیلش اینه که ما دو نفری مسئول خرید ازمایشگاهیم ! بعد یه روز یکی از اعضای ازمایشگاه به ما گفت یه کار بانکی برای ازمایشگاه انجام بدیم ! اون شدیداً اصرار داشت این وظیفه ما نیست ! ولی من میدونستم وظیفه مون نیست اما دوس داشتم این کارو انجام بدم و قبول کردم و با هم رفتیم انجام دادیم !! خودشم اومد ! یعنی اگه نمیومد من خودم میرفتم !

بعد این قضیه شروع کرد به فلسفه بافی که چرا این کارو کردی !؟ میگفت مگه حدیث نداریم که کسی که بهش ظلم میشه به اندازه خود ظالم مقصره !!! و از این توجیهات کشکی دینی !!

منم در نهایت بهش گفتم قصدم این بوده یکیو شاد کنم و اگه با این کارم یکی تونسته بیشتر به کاراش برسه راضی ام !

بعد میگفت اگه میخوای یکیو شاد کنی به فقرا کمک کن !

و ته ته ش که قانع نشد چیز شد ! من هیچ توهینی هم نکردم !

این شد که رفیق بی شعورم یه ساعت پیش، که از پیشم رفت بدون خداحافظی از پیشم رفت !

 

این موضوع چندتا درس داره برام که براتو میگم :

1) اگه 23 سالتونم بشه بازم میتونید مث یه بچه 9 ساله استدلال بیاریدو کاراتونو توجیه کنید

2) ادمایی که واقعا بود و نبودشون براتون اهمیتی ندارنو جدی نگیرید اصلا ! توقعی هم به شعورشون نداشته باشین

3) این خیلی خوبه که به کسی کمک کنید که مستحق باشه! ولی به پیر به پیغمبر به ادمای تنبل هم کمک کنید، کار خوب انجام دادین ! مورد ظلم هم واقع نشدین!

4) جان عزیزانتون دین رو دستمایه ی کاراتون نکنید ! اونم در این سطح !

5) تحصیلات شعور نمیاره 

6) خوشحال میشم نظراتتونو درباره رفقای این سبکی تون بخونم ! اینطوری حس میکنم تنها نیستم !


منبع این نوشته : منبع
انجام ,ازمایشگاه